امروز صبح با یاد نازی از خواب بیدار شدم . تویه فکر نازی بودم که یه دفعه یه ضد حال یادم افتاد . یادم اومد که امروز امتحان دارم و اصلا نخونده بودم . خواستم نرم سر جلسه امتحان که یه دفعه یادم افتاد به سرورم قول دادم که درس هامو بخونم . با خودم گفتم به خاطری نازی هم که شده باید تمام تلاشم رو بکنم که تویه این یکی دو ساعته بتونم یه نمره ای خوبی بگیرم . سر جلسه امتحان هم یاد نازی افتادم و همین باعث میشد روحیه بگیریم .
بعد ازامتحان نزدیک های ظهربود که داشتم در مورد خودم و نازی فکر میکردم . یه دفعه یه فکر که هی آزارم میده دوباره اومد تو ذهنم . هر وقت که یادم میوفته به خودم لعنت میفرستم . و میگم لیاقت نداشتم که به وصال نازی برسم .همش هم به خاطر اینه که بی تجربه هستم . از اول رابطمون همین بوده . هر وقت نازی رو از خودم رنجوندم به خاطر بی تجربگیه محض من و بعضی موقع ها بد شانسی من بوده . خیلی ناراحت بودم به خودم میگفتم حقته . وقتی اون چرت و پرت ها رو به نازی گفتی خوب معلومه که ازت ناراحت بشه . اون عشق منه . عشقی که آرزوی وصالش رو دارم . اما متاسفانه نازی از دید عشق به قضیه نگاه نمیکنه و فکر میکنه من فقط و فقط دنبال اون رابطه هستم .
خیلی ظهر اعصابم ریخته بود به هم که چرا اینقدر کم تجربگی من همیشه باعث بدبختی من هست ؟ من قبلا به نازی هم گفته بودم . ازش توقع داشتم کمکم میکرد . وقتی نازی به من گفت قبول کرده اون قدر شوکه شده بودم و هیجان زده شده بودم که کار های بسیار احمقانه ای کردم .و حالا آدم بی لیاقتی مثل من حقشه که نازیش بهش اجازه نده . همیشه از بی تجربیگیم ضربه خوردم . وقتی نازی به من گفت قبول کرده خیلی خیلی بد عمل کردم نمیدونم چرا این کارها رو کردم . حرفهای چرتی گفتم که نمیدونم کی اون هارو تو زبون من گذاشت . به نازی حق میدم اگه با وجود اون حرف های چرت دیگه به من فرصتی نده .
هر چی فکر میکنم میبینم از بس خوشحال شده بودم که به وصال عشقم میرسم که مثل یه احمق شده بودم . وقتی نازی به من گفت قبول کرده پیش خودم میگفتم برای اولین بار هست که مجنون به وصال لیلی میرسه .
کارهایی که انجام دادم رو اگه یه بار دیگه به گذشته برگردیم هیچ کدومشون رو به هیچ وجه انجام نمیدم چون واقعا هم بعضی حرفهام و هم بعضی کارهام احمقانه بود . اون قدر حول شده بودم که حتی وقتی تلفن زدم دفتر یکی از مراجع اشتباهی یه سئوالم رو یه جور دیگه مطرح کردم که با اصل قضیه صد و هشتاد درجه فرق داشت . واقعا که احمق به تمام معنا هستم . یه ذرش هم شاید تقصیر نازی باشه شاید اگه با یه مقدمه چینی به من میگفت بهتر عمل میکردم .
هیچ وقت باورم نمیشه این رامتین همون رامتین دو هفته پیش باشه . فکر میکنم از بس نا امید بودم نسبت به این قضیه و مطمئن بودم که نازی قبول نمیکنه وقتی نازی گفت باشه یکه خورده بودم و گرنه من هیچ وقت اون کار ها رو نمیکردم .
شاید اگه نازی قبلا کاملا منو نا امید نکرده بود قبلا این جوری نمیشد . اخه نازی مثل اینکه یه بار برای اینکه منو امتحان کنه گفته بود کاملا قضیه منتفی هست . من هم کاملا قضیه رو منتفی میدونستم و فقط برام شده بود آرزو . خوب معلومه که اون جوری میشم . اما همه کارهام احمقانه بود و دو تاش از همه احمقانه تر یکی اینکه هول شدم و سئوالم رو پشت تلفن درست نپرسیدم و برای همین هم اشتباه جواب گرفتم . اما احمقانه تر از اون حرفی بود که به نازی گفتم که من آخرتم رو نمیفروشم . هیچ وقت تا حالا این جوری جا نماز آب نکشیده بودم. نمیدونم چرا یه دفعه مثل زمانی شدم که می خواستم برم حوزه علمیه . خاک بر سرمن با این حماقت هام . اون رامتین من نبودم . هر چی فکر میکنم اگه الان این قضیه میوفتاد اصلا امکان نداشت ذره ای اون کار ها رو بکنم .واقعا که خاک بر سرم .
شاید تنها کار درستی که اون روز ها انجام دادم این بود که تنها دروغی که به نازی گفته بودم رو پیشش اعتراف کردم .
کاش نازی فقط یه فرصت کوچیک دیگه میداد تا ببینه چه جور عاقلانه رفتار میکنم . کاش نازی فقط یه بار دیگه به من فرصت بده . خیلی این فکر منو اذیت میکنه . خیلی زیاد اون قدر که واقعا شده همه ذهن من .
همش ناراحتم . به نازی قول دادم که دیگه در اون مورد صحبتی نمیشه اما حقیقتا اگه صحبتی هم نکنم ( که چون به نازی قول دادم مسلما انجام نمیدم ) درونم شده لعنت به خودم که این کار ها ی احمقانه رو انجام دادم.
همین امروز به نازی نگفتم وقتی ظهر زنگ زد واقعا از خودم ناراحت بودم هی پرسید چت شده . بهش نگفتم چون بهش قول داده بودم که نگم . درونم یه درگیری بزرگه . درگیری که نمیدونم چه جوری باید حلش کنم . این قضیه تا هفته پیش فقط برام یه آرزو بود اما الان علاوه بر آرزو یه حسرت هم هست . برای همین خیلی داره به من فشار میاره .
میدونم نازی به خاطر خاطره بدش و همین طور برخورد بسیار بد من با قضیه فکر میکنه که ممکنه براش از این لحاظ مشکلی پیش بیاد . نمیدونم چه جوری میتونم بهش اطمینان بدم که نخواهم گذاشت مشکلی پیش بیاد براش . میدونم که خیلی بد عمل کردم جوری که اعتمادش نسبت به من کم شده اما من فقط شوکه شده بودم اگه نازی یه فرصت دیگه میداد میتونستم توانایی های خودم رو بهش ثابت کنم .
امروز اونقدر به این چیز ها فکرکردم که اخرش سر کلاس ترمو باز قلبم یه کم درد گرفت نمیخواستم برم دگتر اما چون نازیم به من گفته بود باید برم رفتم دکتر . هفت هزار تومن پول دادم همین که رفتم دکتره یه نگاه کرد یه معاینه سطحی کرد و یه سری قرص نوشت که همشون رو داشتم . تنها کاری که دکتره کرد و به نظرم به یه دنیا می ارزید این بود که نقش یه روان شناس رو بازی کرد . اونم بدون اینکه من بگم . یه دفعه برگشت گفت تو عاشقی ؟
من داشتم شاخ در میاوردم . بعد شروع کرد به نصیحت که چه کار هایی باید بکنم و چه کار هایی نباید بکنم . به دکتره گفتم من اونو خیلی دوست دارم اما یه اشتباهی کردم که نمیدونم چه جوری میشه جبرانش کرد و مهم تر اینکه معشوقم دیگه به من فرصتی نمیده که جبران کنم. البته به اون نگفتم که چی بوده اشتباهم .کلی دکتره صحبت کرد اما تنها چیزی که یادم موند همون جمله اول بود که گفت سعی کن ازش بخوای یه فرصت دیگه بهت بده . من تمام دلم لرزید . من که به نازی قول دادم دیگه در این مورد صحبتی نکنم چه جوری ازش فرصت بگیرم . باز شروع کردم به فکر . نمیدونم این یارو دکتره از کجا فهمید که دارم فکر میکنم چون بلافاصله تکون تکونم داد و گفت کارت سخته اما ممکنه . اگه معشوقت تو رو دوست داشته باشه حتما بهت یه فرصت دیگه میده .
نمیدونم چرا این جملش اون قدر به من امید داد که میخواستم همون جا بگیرم دکتره رو بوس کنم . بعید میدونم نازی فرصت دوباره ای بده . حسرت بزرگی تو دلم مونده . چرا من اون قدر احمق شده بودم ؟ کاش نازی یه فرصت دیگه ای بده .
بعد از ظهر با نازی کمی تلفنی صحبت کردم . شنیدن صداش برام ارامش بود . خیلی قلبم بهتر شد اما هر زمان و لحظه ای که یاد اشتباهات بزرگم میوفتم حالم باز بد میشه . خدا کنه نازی کمکم کنه و تنها یه فرصت دیگه بده . نمیدونم چه جوری باید عمل کنم که هم زیر قولم نزنم هم نازی قبول کنه که تنها یه فرصت دیگه بده . البته اگه تازه فرصت هم بده ممکنه من نتونم شرایط امنی پیدا کنم و کل قضیه منتفی بشه اما این جوری دیگه عذاب وجدان نخواهم داشت . اما الان همش حسرت و ناراحتی شده زندگیم . امروز نازی یه خبر خوش داد که ممکنه شرایط کاریش طوری بشه که بتونه تهران بیاد . این ها همش برای قلبم مثل قرص هست اما مشکل اینجاست که این قلب لعنتی دردش رو با این قرص ها فراموش نمیکنه . حسرت بزرگی تو دلم مونده .....
امروز یه چیز دیگه هم دکتر به من گفت . گفت معمولا تو سن من کمتر کسی برای قلب مراجعه میکنه . باید مواظب باشم ممکنه باعث بشه بعدها مشکل قلبی پیدا کنم .
فکر نازی از سرم بیرون نمیره . الان داره چی کار میکنه ؟ آخ که چقدر دلم تنگه نازیمه .....
وای دارم دیوونه میشم . کاش نازی بفهمه که چقدر ناراحتم . کاش نازی یه فرصت دیگه به من بده .
امروز ازش خواستم عکس هایی که به من داده بود و پاکش کردم رو دوباره برام بفرسته اما فکر کنم باورش نشد که اون ها رو پاک کردم .
قلبم وقتی با نازی صحبت کردم کمی بهتر شد اما الان که دارم اینها رو مینویسم دوباره یه کم درد گرفته . آخ که چقدر من احمقم . چرا من اینقدر استرس منو گرفت و خراب کاری کردم . کاش میشد نازی فقط یه فرصت دیگه به من میداد ..... کاش حداقل میذاشت قضیه به قبل از این جریانات برگرده . هیچ وقت خودمو نمی بخشم به خاطر اشتباهات بزرگم . هیچ وقت .... هیچ وقت خودمو نمیبخشم که نازی رو ناراحت کردم . نمی خوام این قضیه تاثیر منفی رویه رابطه ما بذاره اما مگه میشه ؟ من وقتی یادم میوفته چه جور نازی رو اذی کردم حالم از خودم به هم میخوره . وقتی میبینم نازی من ناراحت شده مگه میتونم از خودم متنفر نشم ؟ کاش نازی یه فرصت دیگه میداد . کاش خودشو میذاشت جایمن تا شاید بتونه احساسم رو درک کنه . شاید نازی اگه یاد روز هایی بیوفته که مثلا امیر آرزوی یه بوس رو به دل نازی گذاشته بتونه درک کنه که برای من چقدر آرزوی بزرگی هست که بتونم به وصال نازیم برسم .
میترسم این ناراحت کردن نازی وهمین طور این قضیه حسرت و افسوسی که کار های احمقانه من به دلم گذاشته باعث بشه آخرش این قلب لعنتی داغون بشه . نمیدونم چرا این قلبم این سری اینقدر بازی در میاره. شاید به خاطر اینه که واقعا عاشق نازی هستم .
کاش میشد نازی یه فرصت دیگه به عشقش بده .... کاش همون طوری که دکتره گفت اگه عشقشت واقعا دوستت داشته باشه یه فرصت دیگه بهت میده . میشد . کاش نازی درکم میکرد که چه جور عذاب وجدان دارم . کاش نازی اجازه میداد..... وای که دارم دیوونه میشم . خدا کنه باز امشب شب زنده داری نداشته باشم و قلبم درد نگیره .... کاش نازی کمکم کنه و فقط یه فرصت دیگه به من میداد .....