![]() |
![]() |
|
| دل نوشته های یه عاشق برای دل بیقرار خودش - مینویسم تا فراموش کنم.... |
|
دلم خیلی گرفته . دارم دیوونه میشم .چند وقت بود که اینجوری نمیشدم . با نازی هم زیاد نمیتونم درد و دل کنم . هم ناراحت میشه هم اینکه خیلی موقع ها وقت نداره. دلم بد جوری گرفته . مثل همشه احساس تنهایی می کنم .دیگه از نازی هم توقعی ندارم . برایه همین تازگی ها کمتر به پر و پاش میپیچم .کلا تصمیم گرفتم هیچ خواسته ای ازش نداشته باشم و هیمن طور هیچ توقعی . هر جوری که خودش میخواد میخوام باشم . میخوام اون لذت ببره از بودن در کنار من به هر قیمتی که شده ولو اینکه هیچ کدوم از خواسته های من تامین نشه .برام دیگه فقط مهم لذت بردن نازیه و بس . دلم خیلی تنگه ....خیلی تنگ .....
تا زمانی که این جوری دلم آشوبه نمیتونم درس بخونم . الکی خودمو الاف درس کردم .درسهای مکانیک سخته به همین راحتی ها نمیشه پاسشون کرد. اون هایی که صبح تا شب درس میخونن اخرش میوفتن وای به حال منی که حتی دیگه حوصله اینو که شب های امتحان درس بخونم رو هم ندارم..من هم که تازگی ها همش دلم میگیره . خدا کمکم کن از همه کس و همه چیز دیگه بریدم . این دنیا چقدر کوچیک و حقیره . این دنیا اون قدر حقیره که حتی نمیتونست عاشق و مجنونی مثل من رو یه ساعت با عشقش تنها بذاره تا این عاشق دلباخته حداقل بتونه بدون نگرانی از اطراف دست عشقش رو بگیره یا بتونه بدون نگرانی نگاه عاشقانه بهش کنه یا بتونه عشقشو بوس کنه . این دنیا خیلی حقیره و البته خیلی پوچ . این دنیا ظرفیت این رو حتی نداشت که ثانیه ای ما رو به حال خودمون رها کنه تا منو و عشقم در کنار هم باشیم . این دنیا حتی تاب و توان و طاقت این رو نداشت که عشقم بتونه گذشته رو فراموش کنه برای همین هم هر وقت که عشقم در حال فراموشی گذشته خودش میشد یه جوری پیش میرفت که دوباره همه چیز به یادش بیاد . دنیا دیگه ازت خسته شدم . تویی که اونقدر حسود بودی که حتی نذاشتی من بیشتر از چند ثانیه با عشقم عشق بازی کنیم . همش یه اتفاقی افتاد که بین من و عشقم فاصله بیوفته . اخرش هم دنیا کاری کردی که عشقم به من بی اعتماد بشه . فکر کنه منم یه نامردم . دنیا ازت متنفرم و ای کاش خودکشی هیچ وقت گناه نبود . تا از شرت راحت میشدم . نمیخوام خنده هام برای عشقم مصنوعی باشه دنیا کاری نکن که عشقم متوجه بشه بعضی موقع ها خنده های مصنوعی تحویلش میدم .دنیا یکی دو روزی من بیشتر مهمونت نیستم . خوب میدونم . این یکی دو روز رو تحملم کن . تا حالاش که هر کاری کردی گند زدن به رابطه من و عشقم بوده . دنیا تو ای دنیای پوچ و کوچک و حقیر این یکی دو روز باقیمانده عمرم رو با ما مهربون تر باش. نذار بیشتر از این بین من و عشقم نازی فاصله بیوفته . دنیا به همون خدایی که تو رو آفرید دیگه بسمه به اندازه کافی با نرسیدن به نازی عذابم کردی دیگه نذار فاصله من و نازی بیشتر از این بشه. به اندازه کافی با بی اعتمادیی که نازی نسبت به من پیدا کرد و منو هم مثل اون نامرد دونست من داغون شدم دنیا دیگه بسمه نذار بیشتر از این نازی ازم دور بشه . دنیا این اعتراف یه مرد هست یه مرد پیش توی حقیر . شاید خیلی خوشحال بشی وقتی میبینی که روی یه مرد رو کم کردی . ... آره برو خوشحال و سرخوش باش اخه اینجا این مرد میخواد پیش تو اعتراف کنه که رامتین همونی که ادعای مردونگیش میشد کم اورد تو ای دنیای حقیر روی منو کم کردی . من باختم باشه قبول . دنیا هرچی بگی قبول فقط نذار دیگه بیشتر از این بازی عشقم رو ببازم . نذار نازی بیشتر از این از من دور بشه . یه کاری کردی که به وصال نازی خودم نرسم باشه قبول داغون شدم اما بازم قبول لعنتی دیگه چی میخوای . یعنی ظرفیت تو اینقدر کمه که حتی نمیتونی طاقت بیاری که روی زمین خاکی تو یه عاشق و معشوق وجود داشته باشه ؟ دنیا چرا دوست داری همیشه ببینی که اونهایی که به وصال هم میرسن بدون عشق باشه . چرا نمیتونی طاقت بیاری یه عاشق با یه عشق ناب به عشقش برسه . سنگ بزرگ انداختی جلو پای من که فکر نکنم هیچ ابوالبشری بتونه اون سنگ رو از سر راهش برداره . بازم قبول . اما تو رو به هر کسی که افریده چون خودت اونقدر حقیری که نتونستم چیزی در خور شان قسم خوردت بپیدا کنم اره تو رو به هر کسی افریده قسم دنیا بسه دیگه بسه .... من مرد این همه مصیبت نیستم نذار فاصله دل نازی از من بیشتر بشه . برای یه بار هم که شده در کل تاریخ کثیفت یه عاشقی مثل منو تحمل کن ..... خودت که میدونی زیاد مهمونت نیستم من باید بار سفرم رو ببندم میدونی که همین روزها منم مسافر یه دنیای خیلی قشنگ تر از خودتم این چند روز رو منو تحمل کن .... خواسته زیادیه ؟ دنیا ای دنیا حقیر و کوچولو ! روی این همه عاشق رو تو تاریخ کثیفت کم کردی اونقدر مردونگی داری که برای یه بار یه عاشق رو به وصال عشقش برسونی ؟ یا حداقل باعث جداییشون نشی ؟ دنیا میدونم خیلی حقیری ... حتی همین قدر هم مرد نیستی .لعنت بر تو دنیا . برای همینه که میگم خیلی از تو خسته شدم . لعنت بر تو دنیا با این رسم عاشق کشیت . لعنت همیشه تاریخ بر تو .......... اما به کوری تو دنیا باز هم نازیمو با تمام سنگ های که جلوی پام میذاری و خودت خوب میدونی که سنگ های بزرگی حداقل برای من بودن اما عاشقانه نازی رو دوستش میدارم تا اخرین لحظه زندگیم تا تو بفهمی که خیلی حقیری . ای حقیر کوچک و کم ظرفیت لعنت بر تو باد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 18:13 توسط رامتین |
|
|
شیشه ای میشکند ...
یک نفر می پرسد ... چرا شیشه شکست ؟ مادر میگوید ... شاید این رفع بلاست . یک نفر زمزمه کرد ... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد . شیشه ی پنجره را زود شکست . کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد ... تکه ای از آن را بر می داشت مرهمی مرهمی بر دل تنگم میشد ... اما امشب دیدم ... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید ... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است ؟ دل من سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:40 توسط رامتین |
|
|
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!.دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه (عاشقتم تا بينهايت)دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...
----------------------------------- نازی عوض شده . من به این نازی یا علی نگفتم . من به یه نازی دیگه یا علی گفتم . اینو به خودشم بارها با زبون بی زبونی گفتم . اما حیف ... حیف که هیچ تاثیری نداره . خسته ام . خیلی خسته .... خسته از همه چیز و همه کس .... حتی از نازی که عشقم هست ........ کاش نازی بدونه و متوجه باشه که به خاطر هیچ داره عشقشو از دست میده ...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 18:4 توسط رامتین |
|
نکنه نازی هم از من خسته شده و این رفتار های اخیرش همش به خاطر همین بوده باشه ؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 21:56 توسط رامتین |
|
|
امروز بعد از ظهر جز اون روز هایی بود که حقیقتا نیاز داشتم با نازی صحبت کنم . در حال صحبت با نازی بودم که نازی کاری براش پیش اومد و یادش رفت زنگ بزنه . بعدش هم که من زنگ زدم قطع کرد .بعد از حدود نیم ساعت زنگ زد و گفت یادش رفته . برای من این مسائل قابل درک نیست . ادم مگه میشه عشقشو یادش بره . برام این اثبات شده که من اولویت چندم و نه اول نازی هستم . دلم خیلی گرفته بود میخواستم برای نازی یه شعر بخونم اما نازی یادش رفت که عشقش اینجا منتظره تا صداش رو بشنوه . نمیدونم چرا نازی اینجوری میکنه . نازی عشق ورزیدن بلد نیست . نازی به بد ترین شکل ممکن داره دوستی میکنه . تا هم بهش میگم اون میگه که من برات خیلی کارها دارم انجام میدم و ... در صورتی که همین جملش هم نشون میده عاشقی بلد نیست . اولین اصل عاشقی اینه که عشق بورزیم نه برای کسی ، بلكه براي خود خود عشق. صرفا عشق و بس . در قبال عشق که کسی منت ای بر كسي نداره . تصمیم دارم بیخیال هر گونه گله و شکایتی بشم همه رو بریزم درونم . از این به بعد به نازی هیچی نمیگم . امیدوارم از این درونی کردن همه مشکلات قلبم طاقت بیاره . بذار هر کاری که دلش می خواد با من بکنه . دیگه برام مهم نیست . من فقط یک وظیفه در قبال عشقم و نه نازی دارم و اون هم اینکه بی اندازه و بدون منت و صادقانه عشق بورزم . هر بدی هم که نازی به من بکنه از این به بعد میریزم درونم . دیگه عنوان کردن این مسائل هیچ فایده ای نداره . اگه خیلی هم به من فشار اومد نهایتش میام و تو این وبلاگ پست میذارم . شاید بتونم این جوری خودم رو خالی کنم .
الان هم شعری که میخواستم برای نازی بخونم و اون نذاشت رو اینجا مینویسم . مینویسم تا یادم بره این شعر رو هیچ وقت برای نازی نخوندم .شعری که برای ارغوان زندگی خودم میخواستم بخونم و اون نذاشت ......... ارغوان! شاخه همخون جدا مانده من من درين گوشه كه از دنيا بيرون است، آنچه ميبينم ديوار است هرچه با من اينجاست اندر اين گوشه خاموش فراموش شده، ارغوان ارغوان ارغوان ارغوان تو بخوان نغمه ناخوانده من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:52 توسط رامتین |
|
|
چند وقتیه دلم خیلی برای نازی تنگ شده . خیلی دوست دارم ببینمش . نمیدونم چرا جور نمیشه ببینمش. بعضی موقع ها با خودم میگم دعا کنم که ماموریت تهران براش درست شه اما دلم راضی نمیشه همچین دعایی کنه اخه یادمه نازی میگفت از بچه های تهرن خوشش نمیاد . احساس میکنم اگه نازی بخواد میتونه یه بهانه ای جور کنه که برای یکی دو روز هم که شده بیادش تهران . منتها نمیدونم چرا نمیخواد .... دلم خیلی تنگ نازی هست ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:51 توسط رامتین |
|
|
حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم -------------------- نازی تازگی ها بی معرفت شده . توقع داره اصلا هیچ خواسته ای در قبال عشقمون ازش نداشته باشم . فکر میکنه اینجوری زندونیش میکنم . نازی اون نازی همیشگی نیست . نازی فرق کرده . من از عشقم توقع دارم . نازی تازگی ها نمیدونم به چه دلیل اما اون چیزی که درونش هست با اون چیزی که بیرونشه یه دنیا فرق داره . میدونم و کاملا مطمئنم نازی چندان دوستم نداره . اما وقتی با هم صحبت میکنیم بعضی موقع ها چیزی میگه که کاملا در تضاد هست با درونش . آره من دوست دارم اگه عاشقمه یا حتی اگه دوستم داره به من بگه اما نمیخوام به من دروغ بگه . نمیخوام تظاهر کنه . همین امروز مریض بود یه ذره . زنگ زدم حالشو بپرسم با بدترین شکل ممکن با من صحبت کرد . برخوردی که آدم به یه غریبه هم نمیکنه . تا اونجایی که من میدونم آدم از شنیدن صدای عشقش اگه واقعا عاشق باشه یا حتی کسی رو دوست داشته باشه خوشحال میشه . اما نازی اصلا این حس رو نداره . یه حس بد درونم هست که میگه نازی فقط دنبال یه سرگرمی از این رابطه ما بوده . یه نفر که وقتشو با اون فقط بگذرونه . چیزی که من ازش متنفرم . نازی دقیقا داره بعضی موقع ها همین حس رو به من منتقل میکنه . و امیدوارم اشتباه کرده باشم . چون اگر روزی کمی و تنها کمی فقط احتمال بدم که نازی این دید رو نسبت به من داره با وجود تمام عشقی که به نازی دارم ذره ای تردید تو خودم برای جدایی نخواهم داشت . نازی رابطه ما رو جدی نگرفته . فکر میکنه که فقط من انتظارم تلفن زدنش هست در صورتی که بارها بهش گفتم مهم برای من درونت هست اگه درونت عاشق باشه یا حداقل دوست داشته باشه منو خودش باعث میشه در حدی که لازم هست و امکاناتش اجازه میده زنگ بزنه و .... اما نازی عاشق که نیست هیچی حتی چندان هم دوستم نداره . اگه داشت که این وضع برخوردش نبود . اگه من حتی یه غریبه بودم هم وقتی زنگ زده بودم حالش رو بپرسم نباید اینجوری برخورد میکرد . من به دل نمیگریم . چون اصولا تصمیم گرفتم که دیگه برام اهمیتی نداشته باشه برخورد های نازی . البته این به این معنا نیست که از میزان عشقم کم شده باشه اما دیگه خیلی چیز ها رو ترجیح میدم انجام ندم . شاید اگه عاشق نبودم شاید اگر یه عاشق متعهد به عشقم نبودم برام خیلی چیزها مهم نبود مثلا همین امروز با خودم میگفتم به من چه که نازی مریضه ؟ و زنگ نمیزدم اون وقت این برخورد نازی رو هم نمیدیدم . خیلی وقته تصمیم گرفتم این نوع رفتار رو داشته باشم اما نمیدونم چرا نمیتونم مثل خیلی ها نسبت به عشقم بی تفاوت باشم . یعنی من اون جور ادمی نیستم که نسبت به عشقم بی تفاوت باشم . اما انگار من هم باید این جوری باشم . انگار این جور عشق های توام با تعهد فقط ماله کتاب هاست ...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:6 توسط رامتین |
|
|
چند روز پيش بالاخره طاقت نيوردم و جريان پگاه رو به نازي گفتم البته به طور خيلي خلاصه و كلي .
خوشحالم از اينكه تونستم جريان رو بهش بگم . پگاه هنوز دست از سرم بر نداشته . اون حالا كه ظاهرا فهميده من با يه دختر ديگه دوست هستم دنبال س ك س هست . داره شديدا ميره روي اعصاب من . هر كاري هم ميكنم از دستش خلاص بشم نميتونم . منكر نيستم من شديدا روم فشار هست اما يا با نازي اون قضيه رو بايد داشته باشم يا با هيچ كس . نازي عشقمه و فقط حاضرم با نازي باشم .... ديروز باز پگاه اعصابم رو ريخت به هم . نميدونم چيكار كنم ديگه . دختر خوبيه نميدونم چرا براي من اينكار ها رو ميكنه . شايد اگه ميخواست تا امروز ميتونست با خيلي كسایي كه خيلي شرايطشون از من بهتره دوست بشه اما نميدونم چرا اينقدر به من گير ميده . هر روزي كه ميرم دانشگاه اعصابم رو ميريزه به هم . نميخواستم شخصيتشو رو خورد كنم اما مجبورم كرد براي اينكه از من متنفر بشه اين كار رو بكنم . خودم هم ناراحتم. با وجود اينكه رفته يه واحد ديگه درس ميخونه اما باز هر چند وقت يه بار مياد دانشگاه ما. خوشحالم كه با وجود اين همه فشار به هيچ شخص ديگه اي غير نازي فكر نميكنم . باز خوشحال ترم كه به نازي راستشو گفتم ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 17:16 توسط رامتین |
|
عكسي كه دقيقا داره از زبون من سخن ميگه .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:33 توسط رامتین |
|
تا كه بوديم نبوديم كسي كشت ما را غم بي هم نفسي تا كه رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند قدر آيينه ها بدانيم چو هست نه در آن وقت كه اقبال شكست .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:38 توسط رامتین |
|
|
چي كار كنم ؟ ديگه دارم داغون ميشم . ديگه بريدم . قلبم باز درد گرفته . افكاري بي جوابي كه هر دقيقه و هر لحظه ذهن منو داغون ميكنه . هزار و يك مساله اي كه هر كدومشون يه جور ذهن منو درگير خودش ميكنه . و چقدر سخته كه نميتوني با نزديك ترين فرد زندگيت و به عبارت بهتر با عشقت از اين درد ها سخن بگي .... نازي ازم خواست كه دوباره برم دكتر . برم دكتر چي بگم ؟ از دكتر هم خسته شدم . باز يه سري قرص ديگه و باز هم همون قصه هميشگي . ميدونم فقط و فقط به خاطر اعصابم هست . درد هاي ذهني و عصبي كه روي قلبم خودشون رو نشون ميدن . يكيش همين دوري لعنتي من از عشقمه كه يه جور اذيتم ميكنه . دوست داشتم نازي پيشم بود تا حداقل حداقلش هفته اي يه بار ببينمش . اين بعد مكاني يه جور اذيتم ميكنه . اينكه ميبينم نازي هنوز بعضي موقع ها به من شك داره يه جور ديگه . اين خاطرات و تجربه هاي تلخ گذشته كه جفتمون داريم هم يه جور ديگه اذيتم ميكنه . موندم چي كار كنم . يكي ديگه از چيز هايي كه داغونم ميكنه همين قرار هاي ملاقات هست . خيلي خوشحال ميشم نازي قرار ها رو ميره . اما من دوست ندارم پسر هاي اونجا به نازي حتي نزديك بشن . نازي فكر ميكنه كه من به اون اعتماد ندارم اما اينطور نيست . من به نازي اعتماد كامل دارم اما نميخوام پسر هاي اون گروه به نازي نزديك بشن . نميخوام حتي اين جرات و جسارت رو به خودشون بدن كه به عشق من حرفي بزنن چه برسه به اينكه بخوان پيشنهاد دوستي بدن . و من مطمئنم كه برخي از اون ها به دنبال دوستي با نازي هستن . مخصوصا يكي دو تا از اين اعضاي جديد . نميخوام نازي تويه محيطي بره كه ميدونم در ظاهر پاك هست اما توي اون محيط يكي دو نفري آدم با فكر خراب هم هست . نمیتونم تحمل کنم که عشقم با کسای دیگه بره گردش و تفریح و کافی شاپ و هزارتا کوفت زهر مار دیگه بعدش هم فقط بگه چون درونم با تو هست خیالت راحت باشه . اون میدونه من خوشم نمیاد هر هفته بره قرار اما همیشه پای ثابت این قرار لعنتی هست . یعنی خواسته من براش مهم نیست . همین امروز به من گفت سعی میکنه آخر قرار بره و زود برگرده اما مطمئن هستم آخرین نفری که امروز بر میگرده همین نازی هست . نازی تازگی ها دیگه صادق نیست . فکر میکنم بعضی موقع ها دروغ های به اصطلاح مصلحتی میگه . به من گفته بود که زیاد نمیمونه و سریع بر میگرده اما مطمئنم تا آخر قرار میمونه . من خودم حاضر نیستم با کسی به ویژه تویه جمعی که دختر هم هست بدون عشقم جایی برم و این توقع رو دارم که اونم بدون من این جور جاها یا نره یا اگه میره خیلی مختصر و مفید بره و برگرده . میدونه که من نمیتونم تحمل کنم . اما اون فکر میکته همین که مثلا به من تلفن بزنه و حالم رو بپرسه کافیه و انتظارات منو برآروده کرده . صد بار بهش با زبون بی زبونی بهش گفتم دوست ندارم بره این جور جاها . کاش یه ذره هم به خواست من اهمیت میداد. عاشق نازيم هستم . اون سری هم که هی گفتم بابا من دوست ندارم به شروین شماره بدی بعدا فهمیدن بهش نه تنها شماره داده بلکه با اون صحبت هم کرده . خوشحالم که الان بعد از چند ماه فهمید که چه ادم دو رو و بی خودی هست شروین . دیگه منم دارم می برم . هی بچه ها به من اصرار میکنن با بچه های دانشگاه بریم کوه . من نمیرم . چون اون جا عاطفه و مهسا هستن . کسانی که زمانی میخواستن با من دوست بشن . حتی حاضر نیستم با اون ها تو بهشت و جهنم هم برم چون خیانت هست در حق نازی . اما نازی هر کار دلش میخواد میکنه فقط میگه یه حس درونی بین ما هست که میگه همین هم کافیه . من اصلا دوست ندارم عشقم با اون ها بره بیرون حتی اگه پاک ترین ادم های روی زمین باشن . اینو باید به کی بگم ؟ نازی اصلا درک نمیکنه . اصلا . هزار تا قرار با دختر های گروه بذاره ببینم کسی چیزی میگه ؟ اما دوست ندارم با اون پسر ها هر هفته بره قرار . این چیزی هست که کاملا روش تعصب و تاکید دارم . و نمیتونم تحمل کنم . كاش نازي بدونه چقدر ديوونه اونم. كاش نازي كمي بيشتر دركم ميكرد . كاش نازي بدونه كه عشقش از درون داره ميسوزه و آب ميشه اما براي اينكه نازيش كه عزيز ترين كسش هست نفهمه چيزي دم نميزنه و بروز نميده . و اين قلب صاحب مرده من چقدر عاشق نازي هست . و باز چقدر درد داره امروز و اي كاش لااقل از كار بيوفته تا حداقل اون دنيا بتونم سرم رو بالا بگيرم كه اين قلبم از درد پول و دنيا و اين چيزهاي پوچ از كار نيوفتاده بلكه از درد عشقش همون عشق اهورايي خودش از كار افتاد و مرد .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:50 توسط رامتین |
|
|
كاش نازيم اينجا بود تا بهش اين گل ها رو ميدادم .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:15 توسط رامتین |
|
|
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون( دوست پسرش ) مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.... پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشماي من باش ......
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 10:54 توسط رامتین |
|
|
اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن؟
اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن
اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم؟
پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم
اجازه هست که تا ابد سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات
اجازه هست که بهت بگم حرف عاشقانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنم تویی درد ترانه هام تویی
اجازه هست که بهت بگم که تو فقط مال منی؟
ستارها اینو میگن فقط تو اقبال منی
اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم؟ بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم منتظرم به قاصدک از تو خبر بیاره به قاصدک که با خودش عطر تنه تو داره بیاد و همراه خودش تو این شبای بی کسی خورشید چشمای تو رو تو اینه ها بیاره
آرزويي كه نازي براي هميشه داغش رو به دلم گذاشت..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 9:52 توسط رامتین |
|
|
به من میگه چته . نمیتونم بهش بگم كه چرا ناراحتم . میدونم از اینکه بهش نمیگم ناراحت میشه . اما خوب چیکار کنم؟ به اون قول دادم در این مورد دیگه با اون صحبت نکنم . نمیخوام نامردی کنم و زیر قولم بزنم. چون دوسش دارم و از نامردي بدم مياد .من عاشق نازيم هستم . حتي وقتي كه به شدت منو ناراحت كرده بيشتر از اينكه نگران حال خودم باشم نگران حال اون هستم .
برای همیشه تاریخ غم بزرگی تو سینه من مونده . اونم اینکه با حماقت هام لیاقت عشقم رو نداشتم . همش به خودم فحش میدم . ناراحتم که نازی گفت این قضیه رو فراموش کنم . نمی تونم فراموش کنم . نمیخوام ناراحتش کنم . نمیدونم چی کار باید کنم . هر کاری میکنم که متوجه این غم بزرگ من نشه نمیتونم . هر چی میپرسه که چرا ناراحتم نمیتونم بهش بگم . چون بهش قول دادم . کاش ناری فقط یه فرصت دیگه به من میداد...... موندم چی کار کنم که نازی متوجه غم درونی من نشه . هر کاری میکنم خودمو شاد نشون بدم نمیتونم . نمیخوام نازی رو نارحت کنم. حسرت بزرگی تو دلمه ......
آرزوم اينه اينجوري تو بغل نازيم بميرم .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 12:16 توسط رامتین |
|
|
تمام آرزوم اینه که نازی اجازه یه فرصت دیگه به من بده و اجازه میداد رابطمون دوباره برگرده به روزهای قبل از اون جریانات . اون قضیه برام شده یه حسرت بزرگ . کاش همون حرف دکتر که دیروز گفت اگه دوست داشته باشه یه فرصت دیگه به تو میده که جبران کنی واقعیت داشت . کاش نازی قبول کنه که دوباره اون قضیه اتفاق بیوفته . هر وقت یاد حماقت هام میوفتم دوباره قلبم درد میگیره . نمیتونم فراموش کنم که نازی گفته اون قضیه تموم شده هست . هر چیزی که میبینم یاد اون قضیه میوفتم و قلبم درد میگیره . مثلا همین عکس پایین رو که دیدم تا یه ساعت کارم شده بود فحش دادن به خودم که چرا این من دیگه نمیتونم با نازی اینجوری باشم و بغلش کنم. نازی رو خیلی دوست دارم . از من خواسته اون موضوع رو دیگه فراموش کنم اما من نمیتونم . از نازی توقع دارم درکم کنه و فقط یه فرصت دیگه به من بده . چرا نازی نمیذاره . وای که حتی وقتی یادش میوفتم داغون میشم . کاش نازی یه فرصت دیگه به من بده و این فرصت رو زمانی بده که هنوز قلبم داره کار میکنه . کاش نازی بفهمه که چقدر عذاب درونی دارم ...کاش نازی یه فرصت دیگه میداد تا اون قضیه اتفاق بیوفته...... کاش نازی میذاشت تا عشقش بهش ثابت کنه که با دیگران فرق داره . برام خیلی مهمه که نازی فقط یه فرصت دیگه بده . آخ که دارم دیوونه میشم . به نازی نگفتم اما واقعا دارم دیوونه میشم . چون که به خاطر حماقت های خودم بوده هر اتفاقی افتاده . نازی اگه منو دوست داره باید یه فرصت دیگه به من بده . کاش این فرصت رو به من بده ......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:45 توسط رامتین |
|
|
امروز صبح با یاد نازی از خواب بیدار شدم . تویه فکر نازی بودم که یه دفعه یه ضد حال یادم افتاد . یادم اومد که امروز امتحان دارم و اصلا نخونده بودم . خواستم نرم سر جلسه امتحان که یه دفعه یادم افتاد به سرورم قول دادم که درس هامو بخونم . با خودم گفتم به خاطری نازی هم که شده باید تمام تلاشم رو بکنم که تویه این یکی دو ساعته بتونم یه نمره ای خوبی بگیرم . سر جلسه امتحان هم یاد نازی افتادم و همین باعث میشد روحیه بگیریم .
بعد ازامتحان نزدیک های ظهربود که داشتم در مورد خودم و نازی فکر میکردم . یه دفعه یه فکر که هی آزارم میده دوباره اومد تو ذهنم . هر وقت که یادم میوفته به خودم لعنت میفرستم . و میگم لیاقت نداشتم که به وصال نازی برسم .همش هم به خاطر اینه که بی تجربه هستم . از اول رابطمون همین بوده . هر وقت نازی رو از خودم رنجوندم به خاطر بی تجربگیه محض من و بعضی موقع ها بد شانسی من بوده . خیلی ناراحت بودم به خودم میگفتم حقته . وقتی اون چرت و پرت ها رو به نازی گفتی خوب معلومه که ازت ناراحت بشه . اون عشق منه . عشقی که آرزوی وصالش رو دارم . اما متاسفانه نازی از دید عشق به قضیه نگاه نمیکنه و فکر میکنه من فقط و فقط دنبال اون رابطه هستم . خیلی ظهر اعصابم ریخته بود به هم که چرا اینقدر کم تجربگی من همیشه باعث بدبختی من هست ؟ من قبلا به نازی هم گفته بودم . ازش توقع داشتم کمکم میکرد . وقتی نازی به من گفت قبول کرده اون قدر شوکه شده بودم و هیجان زده شده بودم که کار های بسیار احمقانه ای کردم .و حالا آدم بی لیاقتی مثل من حقشه که نازیش بهش اجازه نده . همیشه از بی تجربیگیم ضربه خوردم . وقتی نازی به من گفت قبول کرده خیلی خیلی بد عمل کردم نمیدونم چرا این کارها رو کردم . حرفهای چرتی گفتم که نمیدونم کی اون هارو تو زبون من گذاشت . به نازی حق میدم اگه با وجود اون حرف های چرت دیگه به من فرصتی نده . هر چی فکر میکنم میبینم از بس خوشحال شده بودم که به وصال عشقم میرسم که مثل یه احمق شده بودم . وقتی نازی به من گفت قبول کرده پیش خودم میگفتم برای اولین بار هست که مجنون به وصال لیلی میرسه . کارهایی که انجام دادم رو اگه یه بار دیگه به گذشته برگردیم هیچ کدومشون رو به هیچ وجه انجام نمیدم چون واقعا هم بعضی حرفهام و هم بعضی کارهام احمقانه بود . اون قدر حول شده بودم که حتی وقتی تلفن زدم دفتر یکی از مراجع اشتباهی یه سئوالم رو یه جور دیگه مطرح کردم که با اصل قضیه صد و هشتاد درجه فرق داشت . واقعا که احمق به تمام معنا هستم . یه ذرش هم شاید تقصیر نازی باشه شاید اگه با یه مقدمه چینی به من میگفت بهتر عمل میکردم . هیچ وقت باورم نمیشه این رامتین همون رامتین دو هفته پیش باشه . فکر میکنم از بس نا امید بودم نسبت به این قضیه و مطمئن بودم که نازی قبول نمیکنه وقتی نازی گفت باشه یکه خورده بودم و گرنه من هیچ وقت اون کار ها رو نمیکردم . شاید اگه نازی قبلا کاملا منو نا امید نکرده بود قبلا این جوری نمیشد . اخه نازی مثل اینکه یه بار برای اینکه منو امتحان کنه گفته بود کاملا قضیه منتفی هست . من هم کاملا قضیه رو منتفی میدونستم و فقط برام شده بود آرزو . خوب معلومه که اون جوری میشم . اما همه کارهام احمقانه بود و دو تاش از همه احمقانه تر یکی اینکه هول شدم و سئوالم رو پشت تلفن درست نپرسیدم و برای همین هم اشتباه جواب گرفتم . اما احمقانه تر از اون حرفی بود که به نازی گفتم که من آخرتم رو نمیفروشم . هیچ وقت تا حالا این جوری جا نماز آب نکشیده بودم. نمیدونم چرا یه دفعه مثل زمانی شدم که می خواستم برم حوزه علمیه . خاک بر سرمن با این حماقت هام . اون رامتین من نبودم . هر چی فکر میکنم اگه الان این قضیه میوفتاد اصلا امکان نداشت ذره ای اون کار ها رو بکنم .واقعا که خاک بر سرم . شاید تنها کار درستی که اون روز ها انجام دادم این بود که تنها دروغی که به نازی گفته بودم رو پیشش اعتراف کردم . کاش نازی فقط یه فرصت کوچیک دیگه میداد تا ببینه چه جور عاقلانه رفتار میکنم . کاش نازی فقط یه بار دیگه به من فرصت بده . خیلی این فکر منو اذیت میکنه . خیلی زیاد اون قدر که واقعا شده همه ذهن من . همش ناراحتم . به نازی قول دادم که دیگه در اون مورد صحبتی نمیشه اما حقیقتا اگه صحبتی هم نکنم ( که چون به نازی قول دادم مسلما انجام نمیدم ) درونم شده لعنت به خودم که این کار ها ی احمقانه رو انجام دادم. همین امروز به نازی نگفتم وقتی ظهر زنگ زد واقعا از خودم ناراحت بودم هی پرسید چت شده . بهش نگفتم چون بهش قول داده بودم که نگم . درونم یه درگیری بزرگه . درگیری که نمیدونم چه جوری باید حلش کنم . این قضیه تا هفته پیش فقط برام یه آرزو بود اما الان علاوه بر آرزو یه حسرت هم هست . برای همین خیلی داره به من فشار میاره . میدونم نازی به خاطر خاطره بدش و همین طور برخورد بسیار بد من با قضیه فکر میکنه که ممکنه براش از این لحاظ مشکلی پیش بیاد . نمیدونم چه جوری میتونم بهش اطمینان بدم که نخواهم گذاشت مشکلی پیش بیاد براش . میدونم که خیلی بد عمل کردم جوری که اعتمادش نسبت به من کم شده اما من فقط شوکه شده بودم اگه نازی یه فرصت دیگه میداد میتونستم توانایی های خودم رو بهش ثابت کنم . امروز اونقدر به این چیز ها فکرکردم که اخرش سر کلاس ترمو باز قلبم یه کم درد گرفت نمیخواستم برم دگتر اما چون نازیم به من گفته بود باید برم رفتم دکتر . هفت هزار تومن پول دادم همین که رفتم دکتره یه نگاه کرد یه معاینه سطحی کرد و یه سری قرص نوشت که همشون رو داشتم . تنها کاری که دکتره کرد و به نظرم به یه دنیا می ارزید این بود که نقش یه روان شناس رو بازی کرد . اونم بدون اینکه من بگم . یه دفعه برگشت گفت تو عاشقی ؟ من داشتم شاخ در میاوردم . بعد شروع کرد به نصیحت که چه کار هایی باید بکنم و چه کار هایی نباید بکنم . به دکتره گفتم من اونو خیلی دوست دارم اما یه اشتباهی کردم که نمیدونم چه جوری میشه جبرانش کرد و مهم تر اینکه معشوقم دیگه به من فرصتی نمیده که جبران کنم. البته به اون نگفتم که چی بوده اشتباهم .کلی دکتره صحبت کرد اما تنها چیزی که یادم موند همون جمله اول بود که گفت سعی کن ازش بخوای یه فرصت دیگه بهت بده . من تمام دلم لرزید . من که به نازی قول دادم دیگه در این مورد صحبتی نکنم چه جوری ازش فرصت بگیرم . باز شروع کردم به فکر . نمیدونم این یارو دکتره از کجا فهمید که دارم فکر میکنم چون بلافاصله تکون تکونم داد و گفت کارت سخته اما ممکنه . اگه معشوقت تو رو دوست داشته باشه حتما بهت یه فرصت دیگه میده . نمیدونم چرا این جملش اون قدر به من امید داد که میخواستم همون جا بگیرم دکتره رو بوس کنم . بعید میدونم نازی فرصت دوباره ای بده . حسرت بزرگی تو دلم مونده . چرا من اون قدر احمق شده بودم ؟ کاش نازی یه فرصت دیگه ای بده . بعد از ظهر با نازی کمی تلفنی صحبت کردم . شنیدن صداش برام ارامش بود . خیلی قلبم بهتر شد اما هر زمان و لحظه ای که یاد اشتباهات بزرگم میوفتم حالم باز بد میشه . خدا کنه نازی کمکم کنه و تنها یه فرصت دیگه بده . نمیدونم چه جوری باید عمل کنم که هم زیر قولم نزنم هم نازی قبول کنه که تنها یه فرصت دیگه بده . البته اگه تازه فرصت هم بده ممکنه من نتونم شرایط امنی پیدا کنم و کل قضیه منتفی بشه اما این جوری دیگه عذاب وجدان نخواهم داشت . اما الان همش حسرت و ناراحتی شده زندگیم . امروز نازی یه خبر خوش داد که ممکنه شرایط کاریش طوری بشه که بتونه تهران بیاد . این ها همش برای قلبم مثل قرص هست اما مشکل اینجاست که این قلب لعنتی دردش رو با این قرص ها فراموش نمیکنه . حسرت بزرگی تو دلم مونده ..... امروز یه چیز دیگه هم دکتر به من گفت . گفت معمولا تو سن من کمتر کسی برای قلب مراجعه میکنه . باید مواظب باشم ممکنه باعث بشه بعدها مشکل قلبی پیدا کنم . فکر نازی از سرم بیرون نمیره . الان داره چی کار میکنه ؟ آخ که چقدر دلم تنگه نازیمه ..... وای دارم دیوونه میشم . کاش نازی بفهمه که چقدر ناراحتم . کاش نازی یه فرصت دیگه به من بده . امروز ازش خواستم عکس هایی که به من داده بود و پاکش کردم رو دوباره برام بفرسته اما فکر کنم باورش نشد که اون ها رو پاک کردم . قلبم وقتی با نازی صحبت کردم کمی بهتر شد اما الان که دارم اینها رو مینویسم دوباره یه کم درد گرفته . آخ که چقدر من احمقم . چرا من اینقدر استرس منو گرفت و خراب کاری کردم . کاش میشد نازی فقط یه فرصت دیگه به من میداد ..... کاش حداقل میذاشت قضیه به قبل از این جریانات برگرده . هیچ وقت خودمو نمی بخشم به خاطر اشتباهات بزرگم . هیچ وقت .... هیچ وقت خودمو نمیبخشم که نازی رو ناراحت کردم . نمی خوام این قضیه تاثیر منفی رویه رابطه ما بذاره اما مگه میشه ؟ من وقتی یادم میوفته چه جور نازی رو اذی کردم حالم از خودم به هم میخوره . وقتی میبینم نازی من ناراحت شده مگه میتونم از خودم متنفر نشم ؟ کاش نازی یه فرصت دیگه میداد . کاش خودشو میذاشت جایمن تا شاید بتونه احساسم رو درک کنه . شاید نازی اگه یاد روز هایی بیوفته که مثلا امیر آرزوی یه بوس رو به دل نازی گذاشته بتونه درک کنه که برای من چقدر آرزوی بزرگی هست که بتونم به وصال نازیم برسم . میترسم این ناراحت کردن نازی وهمین طور این قضیه حسرت و افسوسی که کار های احمقانه من به دلم گذاشته باعث بشه آخرش این قلب لعنتی داغون بشه . نمیدونم چرا این قلبم این سری اینقدر بازی در میاره. شاید به خاطر اینه که واقعا عاشق نازی هستم . کاش میشد نازی یه فرصت دیگه به عشقش بده .... کاش همون طوری که دکتره گفت اگه عشقشت واقعا دوستت داشته باشه یه فرصت دیگه بهت میده . میشد . کاش نازی درکم میکرد که چه جور عذاب وجدان دارم . کاش نازی اجازه میداد..... وای که دارم دیوونه میشم . خدا کنه باز امشب شب زنده داری نداشته باشم و قلبم درد نگیره .... کاش نازی کمکم کنه و فقط یه فرصت دیگه به من میداد ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 20:37 توسط رامتین |
|
|
خدا را شکر قلبم با قرص هایی که خوردم مخصوصا کلرو پوکساید و البته با فکر به نازی گلم خیلی بهتر شد . ظهر وقتی با نازی صحبت کردم و صداش رو شنیدم خیلی ارامش گرفتم . نازی رو خیلی دوست دارم نمیدونم چرا اما هر چی هست اونقدر دوسش دارم که واقعا بعضی موقع ها میمونم چه جوری این عشق رو ابراز کنم که ناراحت نشه .
دلم براش خیلی تنگ شده . دوست داشتم وضع مالیم اون قدر خوب بود که بتونم برم ببینمش . همیشه تو فکرشم . هر وقت ناراحته حتی اگه با اون صحبت نکنم هم دقیقا میفهمم . انگار یه جور تله پاتی با اون دارم . امروز هم وقتی یه ذره ناراحت بود یه دفعه انگار یه نفر به من گفت نازت یه ذره ناراحتی داره وقتی زنگ زدم فهمیدم یه مشکلی براش پیش اومده . وقتی قلبم درد گرفته بود از نازی خواستم برای دقایقی چشم هاشو ببنده و تصور کنه که سرش رو قفسه سینه منه . من هم همین تصور رو کردم واقعا انگار برام اثر داشت چون خیلی بهتر شدم . نمیدونم نازی اینکار رو کرد یا نه ؟ و چقدر جدی گرفت این قضیه رو اما من کاملا جدی بهش گفتم و واقعا برای من اثر بخش بود . وقتی حس میکنم سر عشقم رو شونه هام یا سینه منه یا وقتی مثلا دستش تویه دست منه یا کلا چیز هایی شبیه این یه حس خیلی خوب دارم حسی که اصلا نمیتونم توصیفش کنم . هر چی گشتم یه کلمه پیدا کنم که بتونم توصیفش کنم نتونستم کلمه ای پیدا کنم که واقعا این حس قشنگ خوب و پاک رو با اون توصیف کنم . بعضی موقع ها هم که نازی منو با برخی الفاظ خاص صدا میکنه باز خیلی حس خوبی پیدا میکنم . مثلا یادمه یه بار نازی گفت مسعودم . واقعا وقتی اینجوری صدا میکنه این نشون میده که به این باور رسیده که من فقط و فقط برای اونم و حاضر نیستم جتی به هیچ کس دیگه ای لحظه ای فکر کنم و خیلی چیزهای دیگه ای که در پس این نوع صدا کردن هست برام خیلی حس خوبی تداعی میشه . یا یه سری الفاظ قشنگ دیگه که اون بعضی موقع ها صدا میکنه خیلی برام حس خوبی تداعی میکنه . بعضی کلمات هستن که معجزه میکنن . مثلا همون دیشب یادمه نازی تویه یکی از اس ام اس هاش وقتی دردم زیاد شده بود نوشته بود آروم باش . شاید در ظاهر این یه کلمه خیلی ساده باشه اما وقتی از دید عشق به قضیه نگاه کنیم خیلی حس خوبی رو برام تداعی میکنه . نازم رو خیلی دوست دارم . شاید یه ساعت نشده که با هم صحبت کردیم اما هنوز هیچی نشده دلم براش تنگ شده . خیلی زیاد . امیدوارم امشب نازم خیلی خوب و با ارامش بخوابه . کاش نازی یه ذره بیشتر به رابطه ما دل بده . گر چه از هم دوریم اما با تله پاتی میتونیم انرژی مثبت و حس خوب رو با هم رد و بدل کنیم . کاری که دیشب نمیدونم اون با من کرد یا نه اما من از اون طریق تا حدود زیادی قلبم رو ارامش دادم . کاش نازی همه رابطه ما رو با عشق نگاه کنه اون وقت خیلی لذت بخش میشه رابطمون . مثلا اگه واقعا از دید عشق به قضیه نگاه کنه اون وقت حتی فکر به هم دیگه باعث آرامشه .اون وقته هر وقت از همه جا مستاصل بشیم و از همه جا بریدیم هر وقت خسته شدیم . هر وقت دلمون تنگ شد با حتی چند ثانیه فکر به هم دیگه آرامش میگیریم . دوست دارم یه روزی نازی به من بگه که عاشقمه . خیلی دوست دارم . واقعا حتی تصور اون روز برام استرس و هیجان اوره . همین الان که یه لحظه به اون روز فکر کردم دوباره برای چند ثانیه قلبم درد گرفت . یعنی میشه اون روز رو ببینم . که نازی با تمام حسش میگه مسعودم عاشقتم ؟ کاش اون روز برسه . کاش اگه نازی عاشقم هم نشد حداقل همه چیز رابطه ما رو از دید عشق نگاه کنه یا حداقل متوجه بشه که من واقعا دوسش دارم . بنابراین هیچ وقت دوست ندارم اذیتش کنم . حتی اگه اون در حق من نامردی کنه . من چون عاشقشم جواب نامردیش رو با خوبی میدم و به هیچ وجه اذیتش نمیکنم حتی اگه ازم من جدا بشه یا به خواسته هام بی تفاوت باشه مثل کاری که که هفته پیش انجام داد . من واقعا عاشقشم .هر چی میگردم یه کلمه دیگه پیدا کنم که حس من نسبت به نازیو توصیف کنه نمیتونم .اینجاست که به قول شاعر ها آدم باید خاموش بشه . آه که چقدر دلتنگتم نازی . آه که چقدر نازیو دوست دارم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:58 توسط رامتین |
|
|
ديشب بعد از چند روز با نازي صحبت كردم شنيدن صداش برام از هر نوع آرامش دهنده اي بهتره. خوشحال هستم كه تا حدودي منطقي فكركرده بود . تنها مشكل اينه كه فكر ميكرد من در مورد اينكه اون كار از طريق شرعي امكان پذيره بهش دروغ گفتم . نميدونم چه جوري بايد بهش ثابت ميكردم كه حقيقتا اون كار از طريق شرعي قابل اجرا هست . براي اينكار حداقل به دفتر چندين مرجع تقليد زنگ زدم و ازشون پرسيدم . حتي چند تا از اون ها رو كه اينترنتي پرسيده بودم رو ايميل هاشون رو براي نازي فوروارد كردم تا تويه ايميل مشتركمون ببينه. نميدونم كه چرا باور نميكنه . مطمئن هستم كه اگه به اين باور برسه كه حقيقتا از طريق شرعي امكان پذير هست نازي شايد يه روزي قبول كنه . شرطي كه نازي گذاشته بود ديشب اين بود كه در اين مورد من صحبت نكنم . چون قرار بود من بهش قول بدم و دوست ندارم هيچ وقت زير قولم بزنم به نازي گفتم كه در اين مورد هيچ وقت صحبتي ديگه نميكنم اما مساله از نظر من تموم شده نيست و اميدوارم روزي برسه حتي اگه صد سال ديگه باشه كه قبول كنه از همون طريق شرعي اين مساله اتفاق بيوفته . و من منتظر اون روز ميمونم و اين توقع رو دارم ازش كه يه روزي ولو شده صد سال ديگه اين اتفاق بيوفته تا اون زمان اما ديگه چيزي بهش نميگم . چيزي كه براي من خيلي خيلي مهمه خود اون قضيه نيست بلكه داشتن اون قضيه با نازي هست كسي كه عشق منه و من آرزوي حتي يه بوسه رودر موردش دارم . يكي از فراموش نشدني ترين لحظات زندگي من لحظه اي بود كه اون به لبانم بوسه زد . نميدونم چه جوري بايد بگم كه فقط از منظر عشق بايد به اين قضيه نگاه كرد . به هر حال من بهش قول دادم كه فقط در اون مورد صحبت نكنم اما قضيه رو از نظر من تموم شده نباشه . آرزومه نازي يه روزي قبول كنه چون حقيقتا عاشقشم . اونم نه يه عشق كور. چيزي كه خيلي ناراحتم ميكنه اينه كه نتونستم به نازي بگم كه بابا من از صد تا مرجع تقليد پرسيدم و مطمئنم كه از نظر شرعي امكان اون عمل وجود داره . اي كاش نازي يه روزي قبول كنه . همش ناراحتم كه اون روز که از تماس من با دفتر يكي از مراجع سو برداشت شده بود بهش گفتم نميشه . در صورتي كه بعدا صد دفعه با صد طريق مختلف از ايميل تا تماس تلفني دوباره پرسيدم و مطمئن هستم كه امكان شرعي داره . كاش نازي اجازه ميداد يه بار براي هميشه تمام دلايلم رو بهش ميگفتم حتي حاضرم به طور كتبي از دفتر هر كدوم از مراجع كه بگه سئوال بپرسم يا حتي حضوري كه متوجه بشه دروغ بهش نگفتم . من ارزومه كه نازي یه روزي قبول كنه . چون عاشقشم . منتظر اون روز هم ميمونم . اما نخواهم گذاشت دوستي ما رو اين مساله تحت تاثير قرار بده . تا هر زماني هم كه نازي نياز داشته باشه بهش فرصت ميدم . فقط دلم ميخواد نازي اينو بفهمه كه بهش دروغ نگفتم اگه گفتم بدون اجازه پدرش امكان داره حتما امكان داره اينو كاملا حاضرم بهش ثابت كنم . كاش فقط فرصت بده بهش ثابت كنم اون وقت اگه نخواست قبول نكنه .ديشب من هم دو سه تا شرط داشتم براي ادامه رابطه يكي از اونها كه از همه مهم تر بود اين بود كه نازي بايد قول بده مراقب سلامتيش باشه . و اگه نباشه هيچ وقت حلالش نميكنم . البته دو سه تا شرط ديگه هم بود كه فرصت نشد بهش بگم . و قرار شد بعدا بهش بگم . مثلا يكي اينكه هي نگنه براي تو دخترهاي ديگه اي هست . اميدوارم وقت بشه تا صحبت هامون رو ادامه بديم . ديشب بالاخره ناراحتي هاي اعصابي كه اين چند روزه پيدا كرده بودم كار خودشو كرد و قلبم اونقدر درد گرفت كه ديگه نتونستم تحمل كنم .مجبور شدم برم دكتر . به نازي نگفتم اما حقيقتا براي لحظاتي مرگ رو جلوي چشم خودم ديدم . فقط به نازي گفتم رفتم دكتر براي قلبم اما نگفتم كه چقدر حالم بد بوده . نگذاشتم خانواده ام بفهمن كه قلب منه كه درد ميكنه به اون ها گفتم قفسه سينه من هست كه درد گرفته . وقتي دكتر رفتم هم نگذاشتم بابام بياد تو مطب تا متوجه نشه . دكتر گفت بايد نوار قلب بگيرم اما من نرفتم اين كار رو بكنم . ديشب نبايد به نازي ميگفتم اخه نازم ناراحت شد وقتي فهميد . بيشتر از اينكه نگران حال خودم باشم نگران حال نازم بودم كه نكنه به خاطر اينكه حالم بده اعصابش ناراحت بشه . تا خود صبح حرص ميخوردم كه مبادا نازي باز به خاطر اين مساله معدش درد بگيره . ديشب حتي براي اولين بار من يه جوري سعي كردم وسط رد و بدل كردن اس ام اس هامون بهش بگم شب بخير و يه جوري مجبورش كنم كه بخوابه تا زیاد فكر نكنه و حرص نخوره . همش نگران بودم كه نكنه ناراحت شده باشه به خاطر اين كارم . ديشب كلا شايد دو ساعت هم نتونستم بخوابم . ساعت حدودا دو شب بود كه خيلي خيلي خيلي درد گرفته بود . اگه شب نبود حتما وصيت نامه ي خودم رو مينوشتم . واقعا دردش زياد شده بود . الان كه دارم اينها رو مينويسم كمي بهتر شدم . چون نميخوام تويه نوشتنم وقفه اي بيوفته با وجود درد شديد دارم مينويسم . نگران حال نازي هستم . كاشكي اصلا بهش نميگفتم . اگه بهش گفتم فقط براي اين بود كه بهش قول داده بودم كه هيچ وقت چيزي رو ازش پنهان نكنم. نازم رو خيلي دوست دارم . كاش ميدونست چقدر شدت علاقم بهش زياده . |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:44 توسط رامتین |
|
|
امروز ظهر ديگه نتونستم گرسنگي رو تحمل كنم حدودا سي ساعت بود كه غير از اب تقريبا چيزي نخورده بودم تا خودمو تنبيه كنم . آخه نازيم رو ناراحت كرده بودم . بايد خودمو تنبيه ميكردم . اگر هم چيزي امروز خوردم فقط به خاطر اين بود كه وقتي بعد از ظهر نازي زنگ ميزنه جون داشته باشم كه به صداي قشنگش گوش كنم . حالم خوب نيست قلبم يه كم درد داره .قراره تا چند دقیقه دیگه زنگ بزنه . چند دقیقه ای که مثل یه عمر داره میگذره . کی این چند دقیقه لعنتی تموم میشه .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 16:31 توسط رامتین |
|
|
ثانیه ها چقدر دیر میگذره .
امیدوارم نازی منطقی فکر کنه . کاش نازی که امروز به من زنگ میزنه همون نازی باشه که اوایل رابطمون صداش حس عاشقانه توش بود . ثانیه ها خیلی دیر میگذرند ..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:30 توسط رامتین |
|
|
خواستم چيزي بگويم ديدم حرفي نيست براي گفتن ؛ كه:
«حرفهايي هست براي " نگفتن" حرفهايي كه هرگز سر به "ابتذال گفتن " فرود نمي آرند حرف هاي شگفت ، زيبا و اهورايي همين هايند، و سرمايه ماورايي هر كس به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد، حرف هاي بيتاب و طاقت فرسا، كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند، و كلماتش، هريك، انفجاري را به بند كشيده اند؛ كلماتي كه پاره هاي "بودن" آدمي اند... اينان هماره در جستجوي "مخاطب" خويشند، اگر يافتند، يافته مي شوند...» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:10 توسط رامتین |
|
|
و انتظار چقدر سخته ... و دوری چقدر سخت تر و بی وفایی چقدر سوزنده تر از همه ..... دیشب فکر نمیکردم تا امروز زنده بمونم .......... شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:10 توسط رامتین |
|
|
دارم میمیرم . نمیدونم تا فردا زنده هستم یا نه ؟
سرم . قلبم و تمام وجودم از درد داره میترکه . شاید اگه تویه این جدایی من مقصر نبودم اینقدر عذاب نداشتم . کاش میشد که همه این چیز هایی که اتفاق افتاده یه خواب بود .البته خواب واژه خوبی نیست کاش یه کابوس بود . اما حیف .... نمیدونم نازی چرا قلبش این همه بی عاطفه شده . میدونم که من باعثشم . حتی اگه نازی فردا شرایطش شرایط منطقی ای هم باشه فکر نمیکنم دیگه رابطه ما رو بشه درست کرد .... من غرورم پیش اون شکست و التماسش کردم که بمونه . البته اصلا ناراحت نیستم که غرورم در پیشگاه شخصی شکسته که همه چیزم بود . اما نمیدونم با این غرور شکسته میشه یه رابطه ازبیخ و بن شکسته شده رو درست کرد یا نه . از یه طرف هم اون الان احتمالا از من متنفر شده . و تنها چیزی که میتونه رابطه ما رو دوباره درست کنه عشقه. عشقی که من دارم اما نمیدونم نازیه من هم داره یا نه . معدم از زور گشنگی داره سوراخ میشه اما باید خودم رو تنبیه کنم تا آدم بشم . نازی همه چیزمه . اگه بخواد رابطه رو تموم کنه به تصمیمش احترام میزارم و دیگه مزاحمش نمیشم اما تا آخر عمرم به خودم لعنت میفرستم . یعنی واقعا هنوز متوجه نشده که عاشقشم ؟ سرم داره میترکه .... به نازی قول دادم دیگه سیگار نکشم و گر نه خدا میدونه الان داشتم کجا بودم. جدایی ؟ اونم این شکلی ؟ یعنی واقعا اینقدر نازی ازمن متنفره ؟ کاش میدونست حالم چقدر خرابه . کاش میدونست چرا این کابوس لعنتی تموم نمیشه . سخت ترین لحظات کل دوران حیاتم رو دارم میگذرونم . حتی زمانی که نیلوفر منو گذاشت و رفت و مینا در حقم نامردی کرد اینقدر نسوخته بودم . این قصه تلخ جدایی رو حداقل تویه زندگیم چهار بار تجربه کردم . همیشه به تصمیم کسانی که میخواستن از من جدا بشن احترام گذاشتم . چون معتقدم که یه رابطه باید دو طرفه باشه . الان هم اگه نازی بگه جدا بشیم همون طوری که اون دفعه گفت و من به تصمیمش احترام گذاشتم الان هم به تصمیمش احترام میذارم . اما همیشه به خودم لعنت میفرستم . از یه طرف هم اگه قرار باشه رابطمون مجددا ادامه پیدا کنه ایا میتونه با وجود اشتباه من و همین طور شکسته شدن غرورم این رابطه رابطه خوبی باشه . یعنی این نازی میتونه منو دوباره خیلی بیشتر از قبل دوست داشته باشه؟ خسته ام .... خیلی خسته ....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:46 توسط رامتین |
|
|
نمیدونم چرا هر بار تماسش تویه این چند روزه و هر حرفش یه تیر بوده تویه قلب من . واقعا اون چی فکر میکنه . نکنه من دارم اشتباه میکنم و نازی هم مثل دیگران هست ؟ نکنه نازی هم از من دلزده شده ؟ اگه به نازی ایمان نداشتم تا حالا صد دفعه ولش کرهد بودم . اخه یعنی چی که میگه تو هم مثل دیگرانی ؟ یا اینکه تو هم به قصد و منظور با من دوست شدی ؟واقعا قلبم درد گرفته . به نازی نگفتم چون نمیخواستم فکر کنه باز دارم خرش میکنم . اصلا چه فایده داره گفتن این حرف ها؟ چه فایده داره اینکه بفهمه چقدر دوسش دارم . چه فایده داره بدونه که الان بیست و چهار ساعته که لب به غذا نزدم . خودمو تنبیه کردم . فقط برای اینکه اهالی خونه متوجه نشم غذا رو میارم تو اتاقم و میریزم تو کیشه پلاستیک و از بالکن میریزم دور . حقیقتا قلبم داره تیر میکشه . و هر کدوم از این حرف هایی که اخیرا نازی میزنه حالم رو خراب تر میکنه . بابا باید چی کار کرد که یه نفر بفهمه که دوسش داری . اگه یه خطایی هم از من سر زده از شدت عشقم بود که میخواستم با نازی باشم فکر میکردم متوجه هست که اون قدر دوسش دارم که اگه تقاضایی هم ازش میکنم از منظر همین عشق باید بهش نگاه کنه . نمیدونم چه جوری باید بهش ثابت کنم که اگه من دنبال اون کار بودم اونقدر موقعیت تویه این تهران خراب شده ی بی در و پیکر هست که دیگه فرصتی برام نمیمونه که بخوام به شخصی که نسبت به این کار تنفر داره فکر کنم چه برسه به اینکه بخوام چند ماه خودمو الاف کنم که طرف رو راضی کنم .
قلبم خیلی درد گرفته . این جور پیش بره باید برم دکتر . اخه نازی واقعا فکر میکنه من هر کار کردم با منظور بوده . یعنی اون واقعا عشق رو تویه چشم هام وقتی تهران بود ندید ؟ نم چه گناهی کردم که یه نفر قبلا براش بازیگری کرده و نقش بازی کرده ؟ این نازی که این سه چهار روزه من دیدم نازی من نبود . نازی من هیچ وقت وقتی زنگ میزد بدون سلام کردن صحبت نمیکرد . امروز تنفر از تک تک جملاتش میبارید . شاید هم تقصیر منه شاید نباید هیچ وقت بهش میگفتم که عاشقشم . شاید باید مثل همه پسر ها کم محلی میدادم تا بیشتر سمتم بیاد . اما من شناختی که داشتم از نازی این بود که جنبه و ظرفیتشو داره . واقعا یعنی فکر میکنه من همیشه تو فکر این بودم که مخشو بزنم ؟ وای که دارم دیوونه میشم . این نازی اون نازی من نیست . اگه واقعا اینجوری بخواد فکر کنه ترجیح میدم رابطمون تموم بشه اینجوری لااقل تصویر خوبی که از اون تویه ذهنمه خراب نمیشه . نمیخوام تصویر نازی هم تو ذهنم بشه مثل تصویر همون نامرد های قبلی . حتی اگه با من هم قطع ارتباط کنه نازی باید از گذشتش دل بکنه. به هر طریقی که میتونه . اگه این کار رو نکنه تا آخر عمرش عذاب میکشه . حقیقتا دیگه خون به مغزم نمیرسه . یعنی تا حالا فکر میکرده من داشتم بازیش میدادم . نکنه نازی هم از این دختره ای تنوع طلب باشه که تا یه کسی دلشو نو زد میرن سراغ یکی دیگه . نه امکان نداره . نازی من که اینجوری نبود . خدا چه اتفاقی داره میوفته که من بی خبرم ؟ چه بلایی سر نازی من اومده که این کار ها رو با کسی میکنه که خیلی عاشقشه . نازی چی پیش خودش فکر میکنه . هدفش از این کار ها چیه ؟ من که گفته بودم تا خودت اجازه ندی در اون رابطه عملی انجام نمیدم . خوب خودش گفت قبول کرده . حالا چرا اینجوری میکنه ؟ فردا قراره زنگ بزنه . به قول خودش قراره فکر هاشو بکنه و شرایطشو برای ادامه رابطه بگه . با توجه به حرفهاش میتونم بگم امروز به این نتیجه رسیدم که نازی من اصلا منو نشناخته . نازی من اصلا منو نشناخته . اصلا . امیدوارم شرایط غیر منطقی نذاره . اما با توجه به طرز صحبت کردنش و خیلی چیز هایی که تویه این چند روزه دیدم مطمئن نیستم . نمیدونم نازی چش شد یه دفعه . دیگه من باید چه جوری معذرت خواهی میکردم که نکرده باشم . تویه این جور موقع ها هست که ادم متوجه میشه یه نفر چقدر حاضره برای یه رابطه هزینه کنه . میگه همیشه فقط اعصابم رو خورد کردی . یعنی واقعا هیچ وقت هیچ وقت من براش ارامش دهنده نبودم . یعنی من هیچ وقت نتونستم دوست خوبی باشم . یعنی برای اون هیچ کاری نکردم . وای که هر حرفش واقعا یه تیر به قلب من . قلبم خیلی درد گرفته . نمیدونم اما اگه نازی همین جوری بخواد بمونه شاید دیگه من قطع ارتباط کنم البته از میزان عشقم نمیخوام کم بشه حتی اگه قطع ارتباط کنم هنوز هم عاشقش باقی خواهم موند . نمیخوام تصویر بانوی رویا های من خراب بشه . تصویر همون نازیی که همیشه به فکرش بودم . شاید مجنون و فرهاد هم برای همین با وجود بی وفای لیلی و شیرین عاشق موندن اما دیگه سراغشون نرفتن . انگار این رسم همیشه تاریخه که عاشق ها باید تا ابد بسوزن . هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که نازی با این لحن با من صحبت کنه یا اینکه حتی تنفر تویه صداش ببینم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 18:30 توسط رامتین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اینجا بس دلم تنگ است / و هر سازی که میبینم/ بد آهنگ است/ بیا / ره توشه بر داریم/ قدم در راه بی برگشت /بگذاریم/ ببینیم آسمان هر کجا/ آیا همین رنگ است
خواب ناز بودم شبی/دیدم کسی در می زند/در را گشودم روی او/ دیدم غم است در می زند/ای دوستان بی وفا/از غم بیاموزید وفا/ غم با همه بیگانگی/هر شب به من سر می زند. از این سفره سرد و خالی از این سرپناه خیالی! نجاتم بده! از این خواب عاشق کش بد! از این فکر باید نباید! نجاتم بده! |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
مرجان دفتر خاطرات يه ديوونه حرف دل |
|
RSS
|